چه زیباست ،یار،یاران ،یاری ،یاریگری وچه دور می کند تنهایی را
و۵شنبه صبح با آمدن عمو شاهین و یاریگرانمان از روزهای زیبایی شد ،که نمی شود ننوشتش
بچه ها یی که با شور وشوق می آیند وگاهی آنچنان که دلمان می خواهد ،شایدتوان بهره گیری از قابلیت هایشان را نمی یابیم
وحضور عمو شاهین ،یار یاریگران شد
بازی بازی بازی ولذت بازی ،تا باز شدن قلاده آموزش ،آموزش مستقیم البته
باید یاد بگیریم بازی ها را
تا بازی زندگی را هم
+ نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 23:31  توسط شهربانو
|
همه مهربان،همه دلسوز،همه کوشا در ایجاد حس شادی در بچه ها،
وگره کجاست ؟پرخاشگر می شویم وگاه آزرده از یکدیگر
تعریف نشده گی خواسته وداشته ها؟ عدم درک متقابل؟رها کردن احساس ،بی مدیریت عقل؟
واگویه می کنیم:کارها نیکو شود اما به صبر
واما صبر؟
نه صبر به معنای بی عملی وایستایی نیست ،بلکه همه ی تلاش بی شتاب برای رسیدن به نتیجه
باید بیشتر پیشه اش کنیم
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:2  توسط شهربانو
|
دیروز به لیست کارها نگاه کردم . مثل هرروز . . . با آنکه این لیست که هرروز زیادتر می شود
همیشه توی ذهنم رژه می روند شاید با انگیزه اینکه کسی داوطلب انجام آنها بشه ویا شاید
برای اینکه خودم بیشتر بجنبم همه را روی کاشی دیوار آشپزخانه با روان نویس نوشته ام .
بعداز آن دیدم که مرتب کارهای پیش بینی نشده و ضروری درلابلای این لیست ها اضافه و
بلافاصله انجام میشه این موضوع کمی اعتماد به نفسم را ترمیم کرد گرچه نگرانیم کمتر نشد
چون توجیهی بود برای عقب افتادن انجام این لیست .
دیروز دنبال دوتا کار ضروری رفتم .دومی مراجعه به پزشک قانونی برای تعیین سن رامین برای
شناسنامه گرفتن . مدیر مسئول با نیم نگاهی به نامه به حسابداری دستور انجام بدون
پرداخت نوشت.
تشکرکردم و گفتم مثل اینکه خیلی روتینه . با تاسف گفت روزی یکی را حتما داریم .
رامین از اینکه روی پرونده اسم خودش را می دید نگران شد احساسات این کودک درسکوت و
حتی بالبهای بسته هم قابل درک است. با حالتی شادمان گفتم دارم برات شناسنامه میگیرم
عزیزم . امسال می ری مدرسه . تبسم کمرنگی روی لبهاش ظاهرشد با همه اعتمادی
که به من دارد حس می کردم نمی تونه رابطه این مکان را که پراز آدمهای دست وپاشکسته
وکبودشده است با شناسنامه و مدرسه بفهمه .در فاصله ای که منتظر ماندیم برای کاهش
ترسش از دیدن آدم های مجروح به حیاط رفتیم وگلهارا تماشاکردیم . . .
شاید روزی لیستم را در اینجاهم بنویسم و باز فقط خودم به سراغش بیایم
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 7:48  توسط شهربانو
|
بعد از دو ماه جدائی از مادر در شروع هفته ای که امروز واپسین روزهایش را می گذراند به خانه شریف آمد .
صورتی بیمارگونه داشت و کیسه ای دارو به همراه با چشمانی اشک آلود وبدنی بویناک . . . .
دوماه را در خانه ای دربسته نگهداری شده بود با این حال می گفت دو کودک از آنجا گریخته بودند . . .
این نگرانی دوست نازنینی بود که در سال نخست همراهیمان می کرد و در همه جلسات هفتگی این
نگرانی رامرتبا بازگو و از ما راه چاره می جست . . . . .
امیرمهدی همان روز اول با چشمهای متعجب دید که ابوالفضل به تنهائی برای خرید شیر بیرون رفت
ودیرزمانی نگذشته بود که خندان وسرخوش با کیسه شیر بازگشت وحساب پولش را پس داد وبعد
مرتضی برای خرید نان داوطلب شد . . . . .
انگار همین دیروز بود که با پنج کودک شروع کردیم نگرانی ها تردیدها رویاها همراهی ها در سرعت
حرکت زمان رنگ می بازند ودگرگون میشوند و تو می بینی کسی که با هیجان تمام همراهت شده بود
چه راحت جای خود را به همراه صبوری می سپرد که پیش از این اورا هرگز ندیده بودی و امروز می روی
که یادی از دوست مهربانی کنی که ناباورانه بیش از هفتادروز است در خاک شده . . . . .
. . . فرصت کوتاه است امیرها دریابیم
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 8:45  توسط شهربانو
|
جمعه بود،اما خانه ی بچه ها دلگیر نبود
جشن تولدی برای سه تا از بچه ها
وشادی بابا یاور برای جضور بچه ها ،وآرزوی کارهایی مناسب برایشان تا همیشه
ما آدمها ،باچه کارهای ساده ای می توانیم شادی را پیشکش خودکنیم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 23:49  توسط شهربانو
|
شبی به یاد ماندنی
برای بچه ها یابزرگترها؟
هرچه بود ،ده کودک درکنارخانواده عاطفی شان ونه خانواده ژنی شان ،آرام آرام به خواب می رفتند
ودر سرشان چه می گذشت ؟نمی دانستیم
اما در نگاهشان وکردارشان بی پناهی دیده نمی شد
ودرما بیهودگی
شاید همه حضور را معنا می کردیم
بهار بود ،عید بود ،طبیعت ،بچه ها ودلهایی پرمهر
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 0:40  توسط شهربانو
|
شگفت انگیز است وباشکوه دوستی که مارا ترک کرد و به آرامش ابدی پیوست هر لحظه در ذهنمان
مرورمیشود.
گرچه از حدود یکسال پیش بیماری او از استمرار دیدارهاکاسته بود ولی نشانه های پنهان و پیدایش
از اولین لحظه بیداری تا واپسین دم خواب حتی درنیمه شب که برای مراقبت از بچه ها بالای
تختشان می روم با من است .
یادهای او از رفتار مهرآمیزش با مرتضی ومهیار تا طنز هوشمندانه ودلپذیرش که روزی در همین
دلنوشته مارا "پدرومادر تجدیدی" خوانده بود ونقاشی های زیبایش که طبیعت زنده را برتن سرد
سنگهای کوهستان نقش می زد وصبوری او در پیمایش یالهای پرشیب کوهستان در کنار مبتدی
ترین ها وحس قوی کمک به دیگران حتی آنها که نابخردانه حقوق اورا نادیده میگرفتند وعشق
بزرگ زندگیش . . . . همه و همه این نقش را در ذهن دوستانش آنچنان پررنگ کرده که رفتنش
را به باور نمی گنجاند .
تلاشهای اورا در راهی که شروع کرده ایم ارج می نهیم و یادش راهمیشه گرامی .
بهنام سرشار از زندگی بود این درس را هرلحظه درگوش پسرکان بی پناه خانه شریف عینیت
می بخشیم باشد که چون او علاوه بر تنها یادگارش بهراد انسانهای والای دیگری تکثیر شود .
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 8:17  توسط شهربانو
|
دیروز سینا به خانه مان آمد .
خوشرو و شاد . . . فکر می کردم از تغییر مکان جدید خوشحال است اما تا همین لحظه همه اورا اینطور
توصیف می کنند نرمال و مثبت . . .
دیروز یادم افتاد که رامین در روزهای اول چقدر غمگین و عبوس و مات بود وقتی که روی پاهای من
نشسته بود گرمای مرطوب شدیدی که از دستهایش حس کردم واقعا عجیب بود .
در لحظه اول گیج شدم که این گرما از کجاست ؟ . . . . چند روز بعد وقتی موقع خمیر بازی
سراغش رفتم کف دستهاش مالامال از خمیر ذوب شده بود خمیر در دستانش شکل نمی گرفت
سیمین گفت به خاطر عرق کردن وداغ بودن است . بغلش کردم ودستهاش را در دستشوئی
شستم .
هفته قبل وقتی با عمو حسین خمیر بازی می کردند نگاهم به دستهاش افتاد پاک پاک بود دستهاش
رو تو دستهام گرفتم گرماش عادی بود و کاملا خشک .
چهره رامین در کمتر از دو هفته دیگر غمگین نبود اگرچه در لحظاتی مات میشود ودوباره برمی گردد .
و دستهاش انگار هرگز داغ و مرطوب نبوده . وقتی به من اعتماد کرد گفت مامانم کلکم زد منو سوار
تاکسی سمند زرد کرد وگفت می رم برات بستنی بخرم بعد آقای راننده "محکم" رفت ومنو دادبه پلیس . .
حالا دیگر داغی مرطوب دستهای رامین وچهره ی عبوسش ظاهرا دیده نمی شود اما در درون او چه مانده
وچه می ماند . گفتند سینا نرمال است راستی نرمال یعنی چه ؟. . .
رامین نرمالتر بود. . .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 9:41  توسط شهربانو
|
جمعه این هفته هم به عهد خود پایبند بودیم و برنامه پارک را ترتیب دادیم .
این بار به دعوت دوستی درکنار بازیهای کودکانه و ساندویچ وسایر حواشی مسابقه ای هم برای بچه ها ترتیب داده شده بود همراه با قرعه کشی برای جایزه . دو تا از بچه های ماکارت بانک 10 هزارتومانی بردند .
وقتی به خانه برگشتم بچه ها درحال خوردن شام زودهنگام بودند . محمد امین با خوشحالی سلام کرد وگفت مامان جایزه ای که به اسمم افتاده بود به دانیال دادم 100 هزار بود . . . اعظم توضیح داد ریال . . .
پرسیدم چرا دادی گفت تمام مدت قرعه کشی دانیال منتظر بود اسمش خونده بشه ولی نشد منهم برای خوشحال کردنش جایزه ام را بهش دادم . . . .
یادم اومد در تمام 9 ماهی که این کودک آسیب با ما زندگی می کرد محمد امین روزی چند بار آماج حمله های او میشد و با اینکه اثرات این برخوردها تا چند روز دیده میشد همیشه اورا میبخشید وهرچیز جالبی که میدید بلافاصله صدا می کرد دانی . . . . .
محمد امین همیشه به سهم خود در محو اضطراب برادرهایش تلاش می کرد ودیروز هم .
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 7:16  توسط شهربانو
|
علی رفت ....از سه ماه قبل که به مرکز آنها می رفتم می دانست قراراست بازهم تعدادی از آنها را به من بسپارند . تا مرا می دید گریه کنان به سراغم می آمد و می گفت خاله من را هم ببر . و من همیشه در حالیکه نوازشش می کردم از بردنش اکراه داشتم چون شنیده بودم دائم در حال غر زدن و ناله کردن است .
سه هفته پیش که ظرفیتم را تکمیل می کردم (بعلاوه یکی بیشتر ) امیر محمد و علی را همراهم کردند .
روزهای اول اخمو متهاجم زیاده خواه وپرخاشگر بود و موجب شکایت مربیان وکارکنان خانه .
درمدتی کمتر از یک ماه به تدریج با ایجاد اعتماد ومحیط عاطفی دیگر توصیفهای قبلی در باره علی نادرست شده بود .حتی به طرز عجیبی ولع خوردن دراو تعدیل شد.
کودکی باهوش شاد وپر تحرک ودر عین حال صبور خصوصا وقتی به تقاضای خودش برای دیدن خواهرش به مرکزی که در آن نگهداری میشد رفتیم و با اشتیاق از "خانه " جدیدش برای سروین صحبت کرده بود و سروین
sarvin برای دیدن مامان وخاله جدیدی که وصفش را از برادر شنیده بود دوباره به داخل اطاق دوید . . .
دیروز گفتند علی وخواهرش وچند کودک دیگر به شهرهایشان برمی گردند . درواقع به شهری که پدر هاشان از آن جا آمده بودند . . . وچه ماجرائی است این رفتن ها و آمدن های درون و بیرون این مرز
از روستا به شهر واز شهر به پاینخت و حواشی آن واز این کشور به سرزمین های در ابتدا رویائی . . .
وچه ماجرائی است برگشتن این کودکان به شهری که خود ازآن نیامده اند واز آن بالاتر این شکل زندگی که خود نقشی در آن نداشته اند .
ای کاش علی به خانه نیامده بود تا حس دروغین بودن اعتماد و عاطفه ایجاد شده در اووسروین متبلور شود .
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 10:29  توسط شهربانو
|